مرا به تُرکستان مبری، ره!
پاکوب پیر بی بازگشت!
ره نشینان طعنه می زنند: " مال رو می روی؟!!"
و گاهی رهگذری نومید: " های! بیراه! این بی رهه ست..."
هر بار که از زهرشان نشستم،
راهی ام کردی،
به امید همرهی منتظر، در ابهام پیچ گردنه ای غریب...
اما،
آن ها که در غبار گردنه ها
انتظار می کشند،
رهزنانند!
رومی!
کجایی که
همرهان سست عناصرم آرزوست...
همرهی نیست...
رهِ من! زنهار!
که این رُهبان- راهِبان که خود را رَهبان- راهبان می خوانند، راهزن اند!
هراسم از آنان، نه از ره توشه است، که دستانم خالیست؛
هشیار باش! که رهزنان، رهزنی می کنند، نه رهرو زنی!
رَهبانی نیست؟
پیر گفت: " رهبران را بر متاب!"
رهبران را بر نمی تابم، رهنمایان را چه شد؟
نه رَهبانی، نه رهنما- رَهدانی، نه رهنوردی، و نه همرهی؛
تنها تویی، رهِ من!
به هرکجا که خواهی مرا ببر، نیکوست...
اینک،
باز نشسته ام؛
اما باز،
ابهام پیچی غریب...